با persian blog شروع کردمءبا بلاگفا ادامه دادم و حالا در بلاگر به آدرسه زیر می نویسم:
سلام به کسایی که یه روزی بهم سر میزدن.
یه سلامه ویژه به وبلاگ نویسی.
یه سلام ویژه به وبلاگ نویسا.
یه سلامم به روزهایی که می نوشتم و احساسی داشتم و بهونه های قدیمی برای نوشتن.
یه سلامم به بهونه های جدیدی که برای نوشتن هست.
دیگه سلام بسهء
خداحافظ
تولدت مبارک داداشه خوبم ...

فصل امتحناست و درس و بچه مثبت شدن
چی کار کنیم دیگه یک چهارمه کنکوره
آپ کردم چون صف دست شویی طولانی شذه بود
آخه بعد از اینکه خوبه دسشویی رو دیدم نتونستم با تعمیراتش کنا ربیام
در دستشوییه جدید و قفل کرده بودم
یه سری هم شلوارشون رو خیس کردن
یه مدت بازم باید برم
شاید اندفخ از تو در رو قفل کنم آخه به خاطر امتحانا استرس گرفتم
بعدش انشاا... اومدم بیرون آپ میکنم
فعلا![]()
دوست دارم دوباره برگردم به همون دستشویی که بعد تعمیراته پارساله خونمون، حموم شده!
همون دست شویی که صیح ها 30 دقیقه توش آب بازی می کردم و وقتی می یومدم بیرون فحش می خوردم که چرا دمپایی و کفه دست شویی خیسه.هر روز صبح تو رگه های سنگه کفش یه طرحه تازه پیدا می کردم! یه بار توش (آ) پیدا کردم.
به خاطر آب بازی همیشه دیر می رسیدم به مدرسه ، مامانم هی در می زد می گفت: آریـــــــا،خوابت برده؟
بی چاره آقای علیزاده، انقدر تو ماشین منتظرم می موند، خوابش می برد.
تو خواب خودمو تو آینه دیدم.آینه ای که فرمش آبی و سرش یکم پایین بود.همیشه تو اون با ... حرف می زدم، ساعت ها ...!
تو آینه می دیدم که دارم بزرگ می شم ، قد می کشم .مراحل زندگیمو یه جورایی تو آینیه ی دست شویی مون دیدم!
کلی خاطره دارم از دست شوییمون که وقت نمیشه بگم،خیلی دلم تنگ شده واسش.
دلم می خواد به دست شویی برگردم ( مثه دلم می خواد به اصفهان برگردمه معین بخون)
سلام
سرما خوردم!
به قوله کتابه خدا را شکر می کنم،خدا را شکر می کنم که سرما خوردم،اینجوری می فهمم که بیش تره روزها سالمم.
دیشب رفتم دکتر .شبه جمعه بود.دکتر اول گیر داد به قد و قوارمو چنتا سواله ورزشی کرد که خرم کنه که از آمپول نترسم.بهش گفتم خیالی نیست وگفت واسه خالی نبودنه عریضه(این واجهایی که چند نوع حرف دارن ما رو خفه کردن!)یه پنی سیلین می نویسم.منم گفتم باشه و رفتم داروخونه.
برگشتم مطب چهار پنج تا پرستار داره این مطبه!یکیشون پا شد تست بگیره.رفقا در جریانن من خاطره ی خوشی از تست ندرام.پارسال که با ده ، پونزده تا آمپول ما رو آب کش کردن(این یه نو پر کردنه عریض ست دیگه) ،یکی از این پرستارای محترم،سوزنه تست و کرد تو گوشته دست چپم،منم داشتم نگاه می کردم، یکم بالا ترو سوراخ کرد اومد زد بیرون،تمامه محتوای سرگ ریخ رو شلوارم.
جالب انجا بود تو مطبی که 3 تا بیمار بود من چهلو پنج دقیقه بود که داشتم به علوفه ی زیر پام آب می دادم.آخه خانم های محترم که باید آمپوله بنده رو تزریق می کردن، هی می رفتن پیشه دکتر می یومدن!
بگذریم، آمپول رو زدم و مثله فشنگ زدم بیرون و رفتم خونه!
اینم داستانه شبه عیده ما،خلاصه به خیر گذشت!
عیدتون مبارک
دعا کنید خوب شم!
شمارش معکوس تابستون.
به قول زد بازی واسه اینکه تابستون بسه ۹ ماه باید مثه یه زنه حامله صبر کنیم!
۵ دقیقه به مهر!
اون آهنگه یادته:آمد مهر،شور و حاله مدرسه؟
یه همچین چیزایی بود،یادش بخیر،
این آخرین مهره،چون پیش از تیر شروع میشه،در واقع آخرین تابستونم بود!
نمی دونم چی بگم؟! ولی دورانه خووبی بوود،![]()
کنکور،سر بازی،زن،کار،بچه،عصا،...،سنگ قبرم که بچه هام باید بخرن!
از اونجایی که خانواده باورشون شد که می خوام روزه بگیرم،امشب وضع سحری بهتر بود.
از زهره ماری(قهوه)خبری نبود که کامم سره سحر تلخ شه.به جاش چای داشتیم.البته خراب کاری که اجتناب نا پذیره.رفتم سماور رو خالی کنم،سینک ظرف شویی بسته بود،همه ی آب همه ریخ رو خودم!
به جای سالاد الویه ی پر خیار شور هم که آدم رو تشنه می کنه،شامی و سبزی و پنیر بود.
به جای نون فانتزی (بگت) نون بربری داشتیم.
یه بطری آب هم که با مشکلات سره وضو دست و پنجه نرم می کرد،سره جاش بود.
اگه از فردا شکمم به جای غار و قور ، جیک،جیک کرد تعجب نکنید؛چون اومدم واسه خودم کلاس بذارم نیمرو درس کنم،یه کم زود از رو گاز برداشتم.![]()
دیدین میگن همه چی نشونس؟!
نمی دونم چه سرّیه،دو شبه می خوام لقمه ی اول سحری رو بذارم تو دهنم صدای سیفون می آد.صدا از کجا میاد و کی میره مستراح بماند.
(استغفرلله)ممکنه خدا بخواد بگه *یدم به روزه ت؟
چیه ؟! منتظر چیز عجیبی هستید؟![]()
منتظر شدم اذان به زنن.با شامی و چای و پنیر و خرما افطار کردم.
بعدشم رشته خشکار رسید(یه خوردنیه که با برنج درست میشه
)خوردم تا سریال ها شروع شد.تا الان هم میخکوبه TVبودم.
فعلاً.
از دیشب نخوابیدم که سحری بخورم و روزه بگیرم
.
ولی از اونجایی که همه خواب بودن و سحری نداشتیم هرچی گیرم اومد خوردم.
آب رو گذاشتم جوش بیاد.تی بگ نداشتیم.مجبور ششدم زهره ماری بریزم تو آب جوش(قهوه ی فوری).توش یه نبات هم انداختم.
سالاد الویه در آوردم از یخچال و شروع کردم خوردن.
بستنی م خوردم که هوس نکنم.
زهره ماری (قهوه) رو با گز خوردم و ۳تا خرما.۱ بطری آب معدنی م خوردم که فردا تشنم نشه.
چشتون روزه بد نبینه.مگه می تونستم نماز بخونم؟!هی وضو می گرفتم نیت نکرده باطل می شد
.
خلاصه اومدم یه کم خودمو مشغول کنم آب ا از آسیاب بیفته.
فعلا این سحری بود.
خدا به داد بغیش برسه![]()
خدا ۱۶ رو بیامرزه


فردا یه بازی دیگه دارم![]()

سلام
باختم
ست اول ۳-۶
ست دوم ۶-۴ بردم
ست سوم ۳-۰ جلو بودم
۳-۱
۴-۲
۵-۲
۵-۳
۵-۴یه پواَن می خواستم
۵-۷ باختم![]()

البته ۷۰ سال دیگه می شه:
۷۷.۷.۷
من با نتیجه هام جشن می گیرم شما چی؟






